آبرو
چو آبرويي نباشد گهر چه كار آيد
به ابر همچو صدف وامكن دهان ، زنهار ( 540 )
شود پر از گهر از حفظ آبرو صائب
صدف اگر نگشايد دهن به ابر بهار
چو آبرويي نباشد گهر چه كار آيد
به ابر همچو صدف وامكن دهان ، زنهار ( 540 )
شود پر از گهر از حفظ آبرو صائب
صدف اگر نگشايد دهن به ابر بهار
نو بهار آشنایی ها جرعهء انتظاری باشکوه
در حلقوم تنهایی چکانیده ...
مژه ای بازکن از چاک کتان هستی ات نتوان دید به چشم دگر آن مهوش را( بیدل)
از آن شعور كه بادبانهاي حسرت را كشيده و تا نگاه مست و خمار جنون دويده ...

عازم خویشم تا اشاره دیروزی به شانه های امروز بکشد و ....
رهسپار جانسپاری خورشیدم تا نور امیدی که درونم تا بیده
آفتابی تراز همیشه در آغوش بکشم .
۲۸۶)تحسین سنگ
از شکست ما صدای شکوه نتوان یافتن
شیشه اینجا می گشاید لب به تحسین ، سنگ را
گر همه بر خاک پیچید عشق حسن آرد برون
کوشش فرهاد آخر کرد شیرین سنگ را
به عصيان مگذران ز نهاد ، ايام جواني را
مكن صرف زمين شور ، آب زندگاني را
من از نسيان پيري دل به اين خوش مي كنم صائب
كه بيرون مي برد از خاطرم ياد جواني را

تا مگر اختر توفيق فروزان گردد
گريه اي چند به هر شام و سحر بايد كرد
بستن ، ره سؤال به ارباب احتياج
صائب به روي خود در توفيق بستن است
تشنه کام عافیت چون شمع تاکی سوختن از گداز درد مشتی آب می باید مرا
مشرب داغ وفا منت کش تسکین مباد آب می گردم اگر مهتاب می باید مرا