148)بنام حضرت عشق كه با عشقه ها همراز و همسر گشت ومجنون وفرهاد را به سوزوشور كشاند!
بر ملا كن عاشقي را و بكن از خاكمال سوز اين شور مبارك وارهاند ژاله را
اين راز بيرنگ و شعور پر تنش كه قرار و آرام از بشر گرفته از كجاست ؟
صبر و صلاحي را به غيرت بلبل پرداخت و شاعري به گل آموخت ؟
همآواي رود و چنگي كه در زلف يار مي زند قانون حل معماهاي ما مي شود !
فقط يكبار پيمانه اي صاف در انبوه رازهايش ببريم !
..... شايد افسون نگاهش مارا نيز با خود ببرد!
حضرتش محرم مي پذيرد و فراخوان ازلي بر اين مدعا گواه است

