141)بنام دوست که هرچه لطف و مرحمت است زیر سر اوست
141)بنام دوست که هرچه لطف و مرحمت است زیر سر اوست
ستاره صبح ۱۰۳ بیدارباش به خویش
درخویش چو گردو ن نکنی تا سفری چند
از ثابت و سیاره نیابی خبری چند
تاحالا چند بار به خودت بیدار باش دادی !
سرکی هم به اینسو وآنسوی سرزمین پهناور وجودت کشیدی!
..خلاصه خودتو چقدر میشناسی ؟! از خودت و اتفاقهایی که برات می افته
..چقدر سر در میاری ؟ از دیگران چظور ؟ کمک گرفتی تا خودتو برات پوست بکنند؟
صائب زخود برآی تو چون تیغ آبدار هرکس برون زخویشتن آمد جهان گرفت
ز خویشتن سفری اختیار خواهم کرد دل پیادهء خودرا سوار خواهم کرد !؟
ز خویشتن سفری اختیار خواهم کرد دل پیادهء خودرا سوار خواهم کرد !؟
ز خویشتن سفری اختیار خواهم کرد دل پیادهء خودرا سوار خواهم کرد !؟

